صدای منحوس گلوله پایانی دارد؟

هر صبح بجای اینکه با یک پارچه آهنگ روز خود را آغاز کنیم، صدای وحشت‌ بار گلوله طنین می ‌اندازد و در فضا می‌ پیچد. حالا این صداها به روزمره‌ گی مبدل شده است.

هر کودکی هم که تازه به این دنیا و در افغانستان پا می ‌گذارد به این صدا آشنا می ‌شود. صدایی از شلیک یک گلوله، از یک انفجار و یا هم تیراندازی.

اما آن ‌سوی خط انسانی مرده است. فرقی نمی‌ کند، طالب است یا سرباز و یا هم فرد غیر نظامی که در خواب است و طعمه راکت شده است.

گوشه گوشه‌ افغانستان حداقل در پنجاه سال اخیر صدای تیر و تفنگ را می ‌شناسد. هر باشنده این جغرافیا داستانی از کُشتن و مُردن را شنیده است. داستانی که پایان نا معلوم دارد.

شهر پلخمری، مرکز ولایت بغلان در شمال افغانستان، شهری که با چشمه‌ شیر و دندغوری اش شهرت دارد. انسان های زیادی اینجا سر به نیست شدند.

رسانه‌ های زیادی سرخط خبرهای شان را با این نام نوشتند. هنوز اما در این شهر صدای توپ بلند است، صدایی که شنیدن آن وقت و زمان معین ندارد. شب، روز، صبح و یا هم شام. این صداهای دلخراش یک پیام دارد. “جنگ است”.

جنگی که در آن آدم ها کشته می‌ شوند، فامیلی خانه بدوش می‌ گردد و یا کودکی تا آخر معیوب زندگی می‌ نماید.

بیرون از این شهر و ولایت همچنان همین داستان جریان دارد، بدخشان و فاریاب که قصه‌ تازه‌ ای ندارد، قندهار و پکتیکا که هم بهتر از اینجا نیست و پایتخت آن تعریفی از آرامی ندارد.

مگر می‌ شود در توهم مردن زیست و بی‌ خیال ادامه داد. بلی! می‌ شود. ولی وای به این شدن. مرگ حسِ نا آشنایی نیست، همه می‌ شناسند، ولی افغان ها هیولای مرگ را به چشم خود دیده اند. هیولایی که خُرد و کلان های زیادی را به سفر بی ‌برگشت برده است.

امتداد مسیر زندگی افغان ‌ها همانند شاهراه های منفجرشده افغانستان پر خم و پیچ است و آکنده از دشواری های فراوان. روشن نیست که آینده چگونه خواهد بود. آیا صبحی با یک آهنگ شروع می ‌شود؟

محراب ابراهیمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *